من میخواهم روبات باشم

 

 

فک میکردم طی تجربیات و تمرینات ذهنی اخیرم تونستم تبدیل به یه روبات بشم.

 

ولی هنوزم دلتنگی رو دارم تجربه میکنم.

 

این خیلی بده. هنوزم دلتنگم هنوزم . هایکو مگه نمیدونی زندگی چقدررر طولانی و بیرحمه؟ مگه نمیبینی هیشکی محض دلتنگی و دوست داشتنش واینمی ایسته مگه نمیبینی ادما حاضر نیستن همدیگه رو ببینن حاضر نیستن طی طریق کنن چه برسه به طی مسافت و مصائب؟ اون دکمه ی احساساتت لعنتی تو خاموش کن .. اه ..

کجاست اون روبات آرمانی خالی از حس و عاطفه

 

دلم میخواد زندگی رو یاد بگیرم .. زندگی رو بلد بشم

 

 

کاری به باقی اعمال ندارم

 

یه چیزی تو این جریان کلیپهای حسنی هست که میگه:

 

از ایرونی جماعت بابت اشتباهاتش و وزن اضافه ش و اطلاعات داغونش انتقاد نکن چه برسه به دست انداختن چون اونا جهالت هاشونو بیشتر دوست دارن.

 

 

 

I love my mind

 

+شاید قبلا دلم میشکست الان دیگه نمیشکنه دیگه رویایی توش نیست که بشکنه

لطفا کمی زودتر

 

حس میکنم شبکه های اجتماعی و نرم افزارهایی مثل تلگرام حالا حالاها جا داره تا ازشون درست استفاده بشه. وقتی اقلا به اندازه نیم قرن آینده مردم جهالت هاشونو تو این شبکه اعم از ادراک اشتباه از متون ادبی و فیلم و بحث های علمی و غیره و ذلک به اشتراک گذاشتن اونوقت تازه تخلیه میشن و یاد میگیرن که واقعا داشته هاشونو و دانسته های درست و معتبرشونو باهم مرور کنن و عمیق تر بشن.

حالا حالاها فقط ازش برای ارتباط گیری استفاده میکنن. همین میشه که باید روزی n تا ادمو بلاک کنیم. چون هنوز جهل ریزی نشدن.

 

+ این به این معنی نیس که کاش کلا نبود. نمیدونم چرا کشورهای جهان سومی دوست دارن صورت مساله هاشونو پاک کنن. ببینید اگه نبود که بجای مثلا نیم قرن دویست سیصد سال طول میکشه تا جهالتها ریخته بشه و داشته های معتبرتر بجاش بیاد. عجبا. این نظرات یکطرفه تونو خواهشا اینجا ننویسید.

 

 

دیالوگش این بود:

در مملکت مرده باد و زنده باد فقط میشه خشونت کاشت و تفرقه درو کرد.

 

 

واقعیت زندان

 

هر انسانی را در واقعیت زندان مخصوص به خودش آفریدند

 

آنچه در بالاست همانست که در پایین است و آنچه که در سمت راست است همانست که در سمت چپ است.

 

 + دومی رو داوینچی گفته و من تازه دارم درکش میکنم و به این فکر میکنم که چطور میشه فهمید که دنیای ما واقعا واقعیت داره یا تصویری از واقعیتیه که اتفاق افتاده؟

 

 

 

نمیفهمم چرا انقدر اصرار هست که حتما تو طول عمر ناچیزمون  بخشی از چیزی باشیم؛ بخشی از یک رابطه، بخشی از یه انسان دیگه، بخشی از یه سیستم دیگه، ...

منظورم اینه هیشکی به فردیت آدما احترام نمیذاره.

 

 

...

 

برای بسیاری از آدمها واژه ی "قلمرو" به اندازه ی وسعتی است که تحت کنترل آنها قرار دارد. این قلمرو میتواند خانواده، ملک، احساس تعلق خاطر یا حتی غذایی که میخورند باشد. در واقعا کنترل به آنها حس امنیت می دهد. و اگر کنترل را از زمینه ی افکارشان حذف کنند همزمان حس تعلق خاطر هم برایشان از بین خواهد رفت. فورا به جای دیگری برای کنترل کردن کوچ می کنند. 

راستش موضوعی که بهش فکر میکنم این است که: شاید اصلا نباید به واژه ی آزادی وقتی که از دهان اینجور آدمها که در بالا ذکرشان رفت اعتنا کرد. 

 

ببین احساساتت چی میگه

 

 

اگر قرار بود مثل فیلمها هرجایی بایستیم ببینیم حالا احساساتمون داره چی بهمون میگه که دیگه نباید کلا زندگی می کردیم. می رفتیم یکراست سینه ی قبرستون. اینجور نصیحت ها فقط به درد فیلمها میخوره. و فقط بخشی از سیستم بزرگ تصمیم گیری در واقعیت رو تشکیل میده. 

 

شاید همه ی اون چیزایی که به نوعی بحران های عصر حاضرمون هستن و ما فک میکنیم تو این سن و سال مهمه که باهاشون بجنگیم و ایده ال هامونو بجاشون بدست بیاریم همون بحران هایی باشه که والدینمون تو سن و سال جوونی داشتن و قبلش پدربزرگها و مادربزرگهامون و قبلش و قبلش و قبلش ... تو تموم دوره های تاریخ تکرار شده

نمیدونم بالاخره جابی هم بوده که انسان حس کامل بودن کنه؟ مثلا اونموقعها که تو غار بود :-)

 

 

love story

 

وقتی دارین سعی میکنید یک احساس خاصی رو هیچ جوره تخلیه ش نکنید اون تبدیل به قدرت شما خواهد شد. 

حسی که باعث میشه چیزی رو در وجودتون حس کنید که باهاش میشه دنیا رو فهمید دید شنید و چشید ... 

 

 

 

متاسفانه آدم هایی که ما دوستشون داریم

همیشه کمتر از بقیه ما رو درک میکنن ..

 

+ چرا آدمها سعی نمیکنن بخشی از یه اتفاق تکراری تو طول تاریخ نباشن؟

 

فکر میکنم بهترین شعر همانست که وقت خوانده شدن نفهمی داری قطعه ای شعر میخوانی و بهترین داستان هم برایم همانست که اصلا متوجه نشوی داری داستانی را با تحمل زیاد میخوانی.

 

بعضی چیزها انقدر که زور میزنن توی یه قالبی باشن یادشون میره که باید حرفی هم بزنن. بعضی فیلمها بعضی عکسا بعضی نقاشیا بعضی آدما حتی بعضی زن ها و بعضی مردها ...

 

 

 

نه میتونه جلوی تغییرات اب و هوایی رو بگیره و نه میتونه سیاره ی خودش رو از نابودی نجات بده. نه میتونه حتی تاریخچه شو با اطمینان بگه و نه میتونه جلوی مریض شدن خودشو بگیره. نه میتونه هورمونهای بدنشو کنترل کنه و نه میتونه اندامهاشو اداره کنه. انسان حتی نمیتونه جلوی عاشق شدنشو بگیره.

انسان واقعا احمقترین موجودیه که تابحال افریده شده و فقط فکر میکنه با بقیه تفاوت داره. فقط یه جاندار پیشرفته است. یه موجود با اندامهای تخصصی شده. کلمات ما فقط بدرد اجتماعات خودمون میخوره.

هیچ کاربردی برای فهمیدن این کلمات توسط خورشید یا برگ یا درخت یا دیگر جانداران نیست. اونها هرگز حرف ما رو نمیفهمن.

مالک هیچی نیستیم

برای چی اصلا داریم زور میزنیم؟ 

 

 

 

pleas .. he is happy so i am happy

 

- عشق یعنی اینکه حالت خوب باشه!

 

دقت کردید هرچیزی که جزو بدیهیات واسه غربی هاست وقتی به شرقی ترجمه میشه تبدیل به یه شعر میشه! منظورم یه چیز دست نیافتنی! یه اتفاقی که قرار نیست به سادگی بیفته. نه به سادگی خوشحال بودن در هر حالتی... 

 

and over and over and over again

 

آدمها همیشه از هر عقیده ای یک مثقالی ذره ای چیزی اون گوشه ی ذهنشون دارن. هر ادمی دائره المعارفی از تمام ژن ها و حوادث گذشته نیاکانشه.

 

ادمای موذی همیشه از این مسیر به اذهان عمومی نفوذ میکردن! 

برای همین حرفی رو ممکنه باور کنی که اصلا درست نیست ..

 

 

توهم مفید بودن

 

یه داستانی هست که میگه یه بنده خدایی هرروز گوشه شهر میایستاده و کلاهشو به شدت توی هوا تکون میداده. یه روز پلیس ازش می پرسه داری چیکار میکنی؟ مرد میگه: دارم با این کارم زرافه ها رو دور میکنم.

پلیس یخورده دور و برشو نگاه میکنه و میگه: این دور و بر که زرافه وجود نداره :-/

مرد میگه: این نشون میده  که من دارم کارمو درست انجام میدم :-)

 

هرچند عنوان داستان ''توهم مفید بودن'' هستش. ولی من فک میکنم نباید هیچوقت با یه آدم جاهل بحث کرد چون هرچیم که شما دلیل و منطق و برهان بیاری اون باز یه جوری کار خودشو توجیه میکنه و بالکل تمام سخنرانی های شما رو زیرسوال میبره و حتی اگه کمی تلاش کنه یا شما رو هم شبیه خودش میکنه یا اینکه یه کاری میکنه کلکتون کنده بشه.

با آدم جاهل بحث نکنید.

با شمام هستم هایکوجان :-)

 

 

هرچی سن آدم بالاتر میره تعداد نکات ریزی که میتونه ازشون چشم پوشی کنه کمتر میشه

 

فقط باید حواستو جمع کنی که بین سریع شدن تو فهمیدن و دچار عدم انعطاف شدن بتونی فرق بذاری و تو دام دومی نیفتی که بد چیزیه.

نسل های زیادی از آدمها با افتادن تو دام گزینه ی دومی خودشونو نابود کردن. این همون مفهومیه که قبایل متعددی از انسانها ازش بعنوان توجه و احترام به سن کبیرتر یاد میکنن. هرچند به کل این مفهوم تو تمام تاریخ گند زده شده.

 

 

حالا خوبه همچی نقاش هم نیستم

 

دقت کردین نقد کارهای هنری چقدر کار بیخودیه؟ همیشه م یه همچنین جملاتی دارن: البته شما اینم در نظر بیگیرا .... بله البت اینم مدنظر دارماااا ...

خب عزیزمن شما هرکاری کنی اخرش چند تا کاراکتر تکراری همیشه تو مخاطبات بوجود میاد: یکی خیلی خوشش میاد. یکی خیلی بدش میاد. یکی دری وری میگه یکی خنثی ست و ....

 

از این به بعد هرکی خواست راجع به نقاشیام افاضات کنه رامو میکشم میرم یه ور دیگه.

 

+ نتیجه: نقد هنری بی ثبات ترین و بی اصولترین کاریه که دیدم. منظورمم این نیست که حذف بشه اما خیلی بهش بها ندید. الکی پررو میشه.

 

 

 

 

 

میدونین ... واقعا روح رومن گاری شاد که میگفت حماقت بزرگترین نیروی بشریته.

حتی از گرانشم قویتره.

 

 

 

 

از خودم پرسیدم اگه اختیارشو داشتم دلم میخواست افکار آدما در جهت افکارم باشه یا حرکات و اعمالشون در جهت من باشه؟

 

مهمتره که هرکاری که خواستی برات انجام بدن بدون اینکه اهمیت داشته باشه چی توی ذهنشونه یا مهمتره که افکارشون با تو همعقیده باشه بدون اینکه بخوای اعمالی ازشون دریافت کنی یا انتظارشو داشته باشی؟