هرچه میزان احساسات پایین تر بیاد میل به راحت طلبی بیشتر میشه. برای همینم آدمای احساساتی مدام در معرض آسیب دیدن هستند. این کارکرد احساسه.

 

 

 

 

 

اکثر چیزایی که ما نمیخوایم به یادشون بیاریم مربوط به دوران کودکی ما هستند.

 

 

 

 

اگر مجبور به انتخاب باشیم .. کدومش بهتره؟ بخشیدن ... یا فراموش کردن؟

 

ترجیح میدید کدومو انتخاب کنید؟

 

+ میگن زن ها معمولا می بخشن ولی فراموش نمی کنن و مردها اکثر  اوقات قادر به بخشیدن نیستن ولی میتونن فراموشش کنن.

 

 

 

چهره ی آبی تو پیدا نیست

 

 

 

نمیدونم اون چیه که باعث میشه بعد از اینکه بارها و بارها یه آدم کم محلی بهتون میکنه. طی یه ارتباط انسانی به هردلیلی قوانین و اصول شخصیتون رو زیرپا میگذاره تو اون لحظه های آخر که خیلی عصبانی هستید و دارید منفجر میشید و میگید الانه که برم بهش بگم فلان و ... یهو توی یه نقطه (از اون نقطه ها که توی ریاضیات منحنی بعدش تغییر جهت میده از اونا که میگن نقطه ی عطفه) به خودتون نگاه میکنید و میگید:

اون که نمیدونه من چقدر دوستش دارم .. ولی خودم که میدونم ...

فک میکنم تا حد زیادی نشون دهنده ی خودخواهیه منه. مصداق بارز جمله ی : "گیرم که من تو را دوست دارم به تو چه؟"

راستش یه جوری شده که انگار دیگه هیچ عشق خوب و موندگاری تو این دنیا پیدا نمیشه. از وقتی تجزیه تحلیل های هورمونی و رفتاری هم تو روانشناسی و انسان شناسی و هزارتا کوفت شناسی دیگه پیدا شده عشق کمتر و کمتر شده. دیگه در حد پرده های سینما و خطوط داستان هاست...

 

 

 

 

یه لیست بلند بالایی دارم از سینماهایی که تنهایی سر زدم و کافه هایی که تنهایی اونجاها قهوه خوردم و کوچه های فرعی که تنهایی کشفشون کردم.

وقتی از یه مکانی یا لحظه ای دارم لذت میبرم دوست ندارم هیچکس دیگه وارد اون حریم بشه. گاهی بیشتر شبیه یک گره بنظر میاد گاهی هم فرضم اینه که چون هر انسان حقیقی دیگه بغیر از خودم شکل و شمایل واقعی داره  یجورایی مانع از فعال شدن تخیل دوس داشتنی درونم میشه. این میشه که اون رویا و اون لحظه از بعد و زاویه شخصی بیرون میاد و تبدیل میشه به یه درک ضعیف از حروف و تصاویر.

اینجوریه یعنی؟

 

+ گذشته از این آدمهایی که دوستشون داریم و میخوایم باهاشون وقت بگذرونیم هیچ تصوری از جایگاهی که دارن ندارن. اینجوری میشه که صندلی کناری تو سینما همیشه خالی میمونه

 

 

 

فکر میکنم یکی از راه های خوشبختی این است که از هیچ چیز برای خودمان خاطره نسازیم. هرچه که در لحظه اتفاق می افتد در لحظه هم باید از ذهن پاک شود تا برای مدتهای طولانی خودمان را در قفسی یکنواخت و بی تحرک زندانی نکنیم.

 

 

بزرگترین چیزی که قادر به درکش نیستیم چی میتونه باشه؟

 

 

 

ذهنم خیلی بهم ریخته ست ..

 

دارم خونه تکونی میکنم ..

 

 

and the road is so far ... so far

 

 

یه مدتی نبودم. نمیدونم کجا بودم. حتی مطمئن نبودم که باید اونجا می بودم ... که اگه می دیدم تصویری رو که باید می دیدم اونوقت باید چیکار میکردم؟ نمیدونم. شایدم تو اون لحظه خودبخود بهم الهام میشد که باید چی بگم.

 

حس میکنم از جبهه ی جنگ برگشتم. یه سرباز ساده و تک تیرانداز بی تجربه که تنها هنرش این بود که جونشو زنده نگه داره. احیانا چون کمترین آشنایی رو با اجتماع دور و برش داره بدترین پست رو بهش میدن. تو بدترین قسمت اون جنگ لعنتی. شبای زیادی کابوسشو داشتم. آخریش دوشب پیش بود. 

میدونید تئوری های زیادی هست که این دنیا رو میشه باهاشون توصیف کرد. تعریف کرد. حتی زیرسوال برد. ولی یه تئوری هم هست که خیلی خوب میتونه بهتون ثابت کنه کل این چیزایی که می بینید فقط توی سرتونه. توی ذهنتون نه جای دیگه.

شایدم اینجا واقعیت زندانه منه. میشه سفر کرد میشه جاهای دوری رفت. میشه ماجراجویی داشت ولی نمیشه از این محدوده بیرون رفت. نمیشه رنگ آسمونو عوض کرد یا خلاف تمام قواعد شنا کرد. اون پوسته ای که بر جهان فیزیک اطرافمون گذاشته شده هرگز کنار نمیره.

پس چطور میشه ثابت کرد که اینجا جایی غیر از واقعیت ِ زندان ماست؟