تصمیم گرفتم با سرنوشت رابینسون کروزوئه گونه ام کنار بیام. افتادن توی جزیره ای که معلوم نیس عاقبت یکی از بطری های نجاتی که به دریا میندازی روزی جونتو نجات بده یا نه. بالاخره یه روز از این کسل شدگی پی در پی بیرون میای یا نه.
گاهی وقتها لازم نیس هیچ کاری بکنیم ما توی زمان و مکانی خلاف میل و اراده ی خودمون زاده شدیم و اگه حتی به سیاره ی گلیسا هم مهاجرت کنیم (البته اگه تا حالا هنوز قابل حیات باشه) بازم گروه خونی و ریشه ی اجدادمون رو نمیتونیم عوض کنیم.
گاهی فقط لازمه زیر سایه ی نزدیکترین و دلپذیرترین درخت به خونه ت دراز بکشی و داستان خودتو تا ته بخونی و اگه هم مثل من کسل باشی و دیگه کاری به کشش و تعلیق نداشته باشی اقلکم دیگه بابت بطری ها نگران نیستی. چون میدونی که جز تو هیچکی لب ساحل نمیاد.