لعنتی هیچی کامل نیست اینجا

 

آدمهایی که تصویر بزرگتری را پیش روی خو می بینند

و آدمهایی که به جزئیات تصاویر کوچکتر علاقمندند .. 

 

اولی تو درک جزئیات پیش پاافتاده ها عاجزه و دومی تو فهم مدیریت زمان و بهترین تصویر زندگیش مثل عقب مونده ها عمل می کنه.

اولی ایده ها و آرمانها را میسازه و دومی زندگی را قابل تحمل تر میکنه.

 

 

 

هروقت آدمها یاد بگیرند که فقط میتونن جوابی رو دریافت کنن که درخواست کردن

 

دنیا جای بهتری میشه برای زندگی کردن، جایی منطقی تر و آرامتر ..

 

 

به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه!

 

آدمها براساس امتیازاتی که از ما گیرشون میاد خودشونو بالا میکشن

 

نه بر اساس چیزایی که واقعا بدستش میارن! 

 

+ اینجوری میشه که خیلی وقت ها گفتن این که '' من تو را دوست دارم'' آخرین جمله ای میشه که از دهانتون بیرون میاد!

 

 

 

 

هایکو جان

 

اگه زورت به کسی نمیرسه که حقتو ازش بگیری تو اولین فرصت فراموشش کن و خیلی سریع از اونجا دور شو

 

 

وهم دور

 

روزی که به تو فکر نمی کنم ...

 

شاید همان روزی است که دیگر بیدار نمی شوم

 

 

 

اگه حریفت از تو خیلی قویتر و بزرگتره بگذار تا آخرین مرحله ی مبارزه جلو بره ... اجازه بده تمام حرکات قهرمانانه شو انجام بده

زمانی که ضعف تو رو قبول کنه میتونه با یه حرکت کوچیک از پا دربیاد. این درست زمانیه که جهت سرنوشت عوض میشه.

 

 + درسته که آدم خوبا اکثرشون اینطوری می میرن و از میدون به در میشن ولی ما باید اون آدم خوبه ای باشیم که در آخر زنده میمونه.

 

 

 

هرگز به دشمن خودت پشت نکن ... شاید برای مدتی دوستانت رو تنها بگذاری ولی هرگز دشمنت رو در پشت سرت رها نکن ... 

 

 

 

 

همیشه یه دلیلی هست برای شروع یه حرکت ... فقط باید پیداش کنید، یا بذارید اون خودشو نشون بده.

 

 

 

چرا تعداد فیلم هایی که راجع به نقاش ها ساخته میشه از فیلم هایی که راجع به نویسنده ها ساخته میشه کمتره؟ حتی از فیلم های زندگینامه ای کارگردانا، بازیگرا و باقی صحبتا هم کمتره!

 

 

فردا هوا بارونیه

تصمیم گرفتم با سرنوشت رابینسون کروزوئه گونه ام کنار بیام. افتادن توی جزیره ای که معلوم نیس عاقبت یکی از بطری های نجاتی که به دریا میندازی روزی جونتو نجات بده یا نه. بالاخره یه روز از این کسل شدگی پی در پی بیرون میای یا نه.

گاهی وقتها لازم نیس هیچ کاری بکنیم ما توی زمان و مکانی خلاف میل و اراده ی خودمون زاده شدیم و اگه حتی به سیاره ی گلیسا هم مهاجرت کنیم (البته اگه تا حالا هنوز قابل حیات باشه) بازم گروه خونی و ریشه ی اجدادمون رو نمیتونیم عوض کنیم.

گاهی فقط لازمه زیر سایه ی نزدیکترین و دلپذیرترین درخت به خونه ت دراز بکشی و داستان خودتو تا ته بخونی و اگه هم مثل من کسل باشی و دیگه کاری به کشش و تعلیق نداشته باشی اقلکم دیگه بابت بطری ها نگران نیستی. چون میدونی که جز تو هیچکی لب ساحل نمیاد.

 

 

 

تنهایی تان را دوست داشته باشید. بهش اجازه بدید به سراغتون بیاد و همه ی درهای ورود دیگر رو مسدود کنه. بهش اجازه بدید عرصه رو بر شما تنگ کنه و شما رو به ستوه بیاره. میدونید چرا؟ چون تابحال از دیدن چهره ش داشتید فرار میکردید و حاضر به گفتگوی رو در رو نبودید. برای همینم به ستوه میایید.

 

 بعد نوشت؛ یک لگد هم بزنید به انهایی که خصمانه و لجوجانه به تنهایی شما خیره شده اند و میخواهند بزور در این فضای کم حجم خودشان را بچپاننذ.

 

 

جایی برای پیرترها؟

 

مهربانی در این دنیا مساله ای کاملا لوث و بی اهمیت است. از این نظر که تنها مثل سسی خردل روی ساندویچ فلافل است که وقتی به دهان می گذاری طعمی متفاوت از نخود را تجربه کنی. مثل آخرین تکه ی درسته ی توت فرنگی خوش رنگ روی بالاترین و نهایی ترین قطعه ی کیک سرد و بی روح خامه زده ...

 

وقتی مسن تر می شویم وقتی اندام هایمان فرتوت تر می شوند و از ترشح بیش از حد و دیوانه وار هورمون های زیستی باز می مانند آنوقت است که قوه ی عقل از هدایت شدن توسط این مواد شیمیایی لعنتی فیزیولوژیک آزاد می شود و همان چیزی را می بیند که باید ببیند. اینطوری می شود که یک نفر می نشیند و یک طومار من باب فضیلت پیری و فرسودگی می نویسد.

البته بجز آلزایمر و بی اختیاری و بی دندونی و باقی صحبت ها که بنظرم اکثرا حاضرا عطاشو به لقاش ببخشن! 

 

inside out

 

وقتی داری چیزی رو ارزو میکنی از درونت اونو بخواه نه از دنیای بیرون.

اگه خدایی هم وجود داشته باشه احتمالش خیلی بیشتره که درون ما زنده باشه تا اینکه با خیره شدن به

اتمسفر بیرون بشه پیداش کرد.

 

 

meeting point

ساعت از نیمه گذشته است. این روزها غمگینم. نمیدانم چرا. شاید چون 27 سالم است و دارم دوره ی پیش از بحران سی سالگی را تجربه میکنم. خودم را مقایسه میکنم. خودم را شماتت میکنم. رنج زمان های طی شده و هدر رفته و بازنگشته را به دوش میکشم و خودم را مدام با نقطه ی کمال گرایی گذشته ام مقایسه میکنم. هرچند نسبت به شرایطم توانم بیش از حد دچار رنج شده است اما قوه ی کمال گرایی ام کوتاه نمی آید و باز هم سرزنشم میکند. بطرز بی سابقه ایم بی احساسم و پوچ اندیش. تاریکی درونم میگوید زندگی چیزی جز باری سنگین نیست و در این میانه باید به صورت کثیف و مضحک مرگی که خیال میکند خیلی از نوع بشر زرنگ تر است لبخند بزنیم و اجازه دهیم تسخیرمان کند.

باید سخت بود و بی رنگ و بلندقامت.