من باب روانکاوی های ذهن من

 

اگه جهان یک کتاب از پیش نوشته شده باشه خوندن نظریات پیرمرد روانشناسی که گوشه گوشه های ذهن و خستگی ها و افسردگی ها وغم ها و شادی های منو نوشته نه تنها دردی از من دوا نمیکنه بلکه بیشتر من رو به ورطه ی باور نداشتن به واقعی بودن جهان مادی که می بینم نزدیک میکنه.

پیرمرد بنظر کمی پارانوئید هم میاد. گمونم بدش نمیومد نظریات منو هم راجع به خودش می شنید. یجورایی حس میکنم هم از دستش عصبانی ام و هم دوس دارم ببینمش. عصبانی بخاطر اینکه چیزهایی رو میگه که حق نداشت بگه و دوس دارم ببنمش چون ... .

 

 

گفته ها یا حرف ها

 

نظریات روانشناسی میگه اشخاصی که شخصیت گروه infp رو دارند گاهی بقدری درگیر گرفتن و درک احساسات آدمها میشن که گوش نمیدن به کلمات.

واقعا کدومش مهمتره؟ تا به اینجا تنها چیزی که فهمیدم اینه که آدمها اکثراوقات چیزی رو که دوست دارن بیان نمیکنن. خودم هم همینطورم. خیلی وقتها نمیگم. پس چرا باید به کلماتشون گوش بدم؟ چرا وقتی با شجاعت چیزی رو که فکر میکنن با صدای بلند یادآوری میکنی اصرار دارند که این چیزی نیست که اونا گفتن در حالی که این دقیقا همون چیزیه که افکارشون با صدای بلند داره اعلام میکنه؟

 

لالا لند

 

سوالی که گاهی از خودم میپرسم اینه که با وجود اینهمه بدبینی به عشق های انسانی با وجود اینهمه دوری و سختگیری چرا تصویر زوج های جوان در خیابان ذهنم رو آزار میده و غمگینم میکنه؟ اینجور بنظرم میاد که عواطفی دارم و امیالی ولی دیگه حوصله ی پرداختن به آرزوها و عواطف خودم رو هم ندارم. زمان های بسیار کهنی رو به یاد دارم مثل حسی که بعد از 200 ، 300 سال زندگی خشک و خالی روی کره ی زمین به آدم دست میده. زمان هایی که جوان و احمق و خام بودم و تصویر داشتن یک خانه ی با پنجره های مربع شکل و دودکش بلند توی ذهنم بود و دو سه نفری که احتمالا بودنشان به حضور من وصل میشد و الان دیگه اون تصویر وجود نداره. چیز دیگه ای هم بجاش نیامده. فقط رفته. شاید این چیزی بود که دیشب اذیتم میکرد. وقتی که مهربانی رو میخواهند بهت ابراز کنند که میدونی نمیخوایش و باید ردش کنی و همزمان که علاقه ای نداری دلت هم میشکنه. ولی حس جوونی بهم دست داد. 

نمیدونم چرا حس میکنم یه پیر سالخورده هزار ساله م. یجورایی حس میکنم اگه یک کم تمرکز کنم حتی میتونم کشتی ساختن اوت نه پیشتم یا سفرهای گیلگمش رو به یاد بیارم.

 

احتمالا دوباره نمی بینمت

 

مرسی بخاطر امشب .. حس کردم دوباره جوون شدم  :-)

 

به وقت 21 پنج شنبه شب

 

من اینجا نیستم و تو هم اونجا نیستی.

 

 

چنین گفت هایکو به اسفندیار ...

 

خیلی دوست داشتم اونجایی که رستم میخواد سهراب رو بکشه از راه برسم و بپرم وسط قضیه رو برملا کنم و حسابی ملامتش کنم بابت اینکه تهمینه و بچه ش رو به امان خدا ول کرده و پی شکار گور و گوزن و خر و شتر افتاده. بابت اینکه چشمهای اسفندیار رو  بعدا قراره کور کنه و برای پادشاه احمقی مثل کیکاووس میجنگه و بابت اینکه افراسیاب رو زودتر از کیخسرو به کین خواهی سیاوش نمیکشه. دوست داشتم داستان رو از زاویه دید سهراب می دیدم. پسر نوجوان عجیبی که فکر میکنه پدرش قهرمان یک ملت بزرگه و یک ملت امید به قوت پدر او دارند اما پدر افسانه ای هرگز به دیدار فرزندش نمیاد. نه چهره ای نه نشانی. و بدتر از همه اینکه درست در لحظه آگاهی با خنجری در پهلو زندگیش رو از دست میده. سهراب چه حسی داره اون لحظه؟ آیا افسانه براش فرو نمی ریزه؟ آیا تصویر پدر قهرمانش پودر نمیشه؟ دیگه کسی نیست که به کین خواهی اون بلند بشه. 

 

 

صدای ترومپت رو توی آهنگ ها دوست دارم

 

شایدم حق با یونگ باشه. من نمیدونم کی هستم. کلمه ها رنگ دارن و نت های موسیقی شکل و قیافه دارن رنگ ها میتونن راه برن و حرف بزنن و آدمها با ریتم موزیک مانندی صحبت میکنن. 

 

 

 

دردناکه...

 

بعضی اوقات بقدری خودم رو قضاوت میکنم که دلم میخواد همین لحظه همین جا قدرت فکر کردنم متوقف بشه.

 

 

 

خواب دیدم اومده سرزنشم میکنه که بی توجه شدی چرا دیگه حواست بهم نیست. تازگی زیاد گله میکنه. خیلی دوس داشتم خودمم به خودم گله کنم ولی نمیشد. بنابراین صرفا باهاش همدردی  کردم. یه لحظه وسط شب از خواب بیدار شدم و تو ذهنم یه جمله پررنگ شد؛ چون امید داشتن به زندگی واقعی مثل یه آگهی تبلیغاتی میمونه که از قبل میدونی هیچی توش نیست. صبح بیدار شدم و حس میکردم انقدر غمگینم که هرگز خوشحال نمیشم.

love

 

آیا انسانی هست که واقعا عاشق شده باشد؟ و آیا انسانی هست که واقعا عشق دریافت کرده باشد؟

 

+حتی از خودم بدم میاد وقتی به این سوال فکر میکنم. چه بر سر دنیای ما میاد که باید چنین سوالاتی رو از خودمون بپرسیم.

 

دلتنگی های زودتر از موعد

 

یکی از مشکلاتمم اینه که همیشه زودتر از نقطه ی پایان دلتنگ میشم. انقدر که یادم میره باید لذت ببرم. هرچه بیشتر بهم خوش بگذره زودتر دلتنگ میشم بخاطر چیزی که میدونم در ساعت مشخصی قراره به پایان برسه. 

 

 

چرا مردها از کول تاریخ پایین نمیان؟ :)

 

زن ها معمولا اعتراض دارند که مردها جنگ افروزان تاریخ هستند. چیزی که برام جالبه این دیالوگ مردها هست که معمولا در توصیف سرزمین های جنگ زده در مورد انسانها صحبت میکنن. انسانهایی که زندگی هاشون از دست رفته. سربازانی که برای اراده های بزرگتر و بالاتر کشته میشن و البته جنگ هم معمولا جزوی از چرخه ی حیاته و هرگز هم متوقف نمیشه. 

هرچند تابحال ندیدم زن ها عمرشونو صرف گفتن از مسائل جدی زیادی بکنن. اونایی هم که هستن تعدادشون خیلی زیاد نیست. با اینحال فکر میکنم مردها با استفاده از ضمیر "انسان" به جای استفاده از کلمه ی مردها قبول میکنن که تعداد بیشتری از آنها جنگ به راه انداخته و با این کلمه سعی در تغییر دادن و بسط نگرش ما نسبت به پدیده ی جنگ دارند. در واقع هرگز هم جایی ندیدم و نخوندم که هیچ مردی در تاریخ نسبت به این گفته زن ها بخواد از جامعه مردها دفاع کنه و خودش رو تبرئه کنه! 

 

 

یه روز صبح هم همه ی ما تبدیل به مجسمه های برفی و بلورین زیبایی می شیم که توریست ها باهاشون عکس میندازن. صبح که خورشید بالا بیاد همه مون یکی یکی چکه چکه می کنیم، آب میشیم میریم تو دل زمین...

 

 

سمبلیک مثلا

 

ویل معتقده من میتونم به این قضیه فکر کنم. به عواطفم. به نقاط مشترکمون. به کانال های حسی که ما رو به تصوراتمون وصل میکنه و بهشون رنگ میده. نمیدونم. کل این قضیه عواطف و احساسات بیشتر شبیه یه کابوسه. من میخوام دوستت داشته باشم ولی دارم اذیتت میکنم. میخوام بخندونمت ولی همیشه تنهاتر میشم. اصلا این قضیه درست کار نمیکنه. 

 

 

 

ظاهرا من و گلوریا هاردی خیلی شبیه هستیم : ))