...
اونا آینه رو شکسته بودن و هربار قطعات شفاف رو به صورت تکه های لوزی و چند ضلعی شکسته باریک و پهن به سر جای اولشون برمیگردوندم.
اونا آینه رو شکسته بودن و هربار قطعات شفاف رو به صورت تکه های لوزی و چند ضلعی شکسته باریک و پهن به سر جای اولشون برمیگردوندم.
تفاوت بین روح های گمشده و نمونه های زنده آفرینش ... فقط به شما بستگی دارد.
گذاشتن کلمات و اسامی بر روی آدمها و اشیا معنی نداره برام. این دختره اون پسره این پیرزنه اون جوونه نمیفهممش. به آدما نگاه میکنم و بجای چشمهاشون و درونشون حفره های عمیق و خالی و بزرگی رو می بینم که بجای اونها قرار داره و بقدری تاریک و ساکته که باقی معیارها مثل سن، درک، جنس، خاستگاه اجتماعی و غیره ... هیچ معنی نداره.
زمانهایی بود که میتونستم زیبایی رو تشخیص بدم. وقتی به اون موسیقی های دوست داشتنی گوش میدادم و حرکت کلیدهای پیانو رو میشنیدم ، انگار صفحه ی زندگی لحظه به لحظه گسترده تر میشد. فضا کش می امد و زندگی بقدر همه ی ما جا داشت. حالا چی؟