خنده در تاریکی

 

 

به مدت طولانی وجب به وجب خیابونا رو گشتیم .. خندیدیم .. تو صورت هم دروغ گفتیم واسه خوشحالی اون یکی چهره هامونو پنهان کردیم چرت و پرت گفتیم غلت زدیم روی چمنا روی شهر روی تن آدما روی تنهایی آدمایی .. یه لبخند زورکی گنده جوکری از این سر تا اون سر شهر کشیدیم .. فک کردیم فقط فک کردیم که میشه همه رو خندوند .. 

آدما نمیخندن .. دهنشونو تکون میدن .. 

 

دو تا چشم سیا داری / دو تا موی رها داری ...

 

هوم ... سال جدید به طرز بدی شروع شد. خب اگه بخوام بازتر کنم اینو بجز سیل که باعث شد یکی دو هفته رو در استرس بگذرونیم و تصاویر دلخراش و دهشتناکی رو اینور اونور ببینیم بالاخره زینب هم از اینجا رفت. فکر کنم برای همیشه رفت. چقدر سفر رفتیم چقدر گشتیم ... چقدر خندیدیم و گریه کردیم ... یجورایی قلبم شکسته. حس میکنم بطرز خنده دار و مضحکی هیچ معنی پیدا نمیکنم برای این زندگی ... ما خیلی بهم نزدیک بودیم. خیلی ... و اینم تموم شد و همینطور چیزهای دیگه. آدمای دیگه. دیگه ادما رو نمیفهمم انگار. نمیدونم چرا جدی به زندگی نگاه نمیکنن. فک کنم مشکل ماها اینه که بین ادمایی هستیم که جور دیگه ای از زندگی رو میخوان و ما اونجور نیستیم. و این خیلی بده. خیلی ... 

و حالابعد از اینهمه مدت دارم وبلاگ مینویسم دوباره ... 

دلم برات تنگ میشه زینب ... خیلی دلم برام تنگ میشه.