نمیدونم چرا این ساعت شب چشمام میسوزه و گریه میکنم.
نمیدونم چرا این ساعت شب چشمام میسوزه و گریه میکنم.
شبها تاریکه. دلم پارک لاله میخاد.
میدونم دیگه نمیشه که دلم برات تنگ بشه. دیگه خیلی گذشته از اون اخرین باری ک دیدمت. و الان که بعد از شبهای دراز یکهو صورتت برام واضح شد دوباره. بهت فکر کردم. و لبخندت .. اوممم .. یاد لبخندت.
دلم تنگ شد واقعا. فک کنم همیشه یجورایی از یکجایی سروکله ت پیدا میشه. اینهمه مدت از نبودنت و اینهمه حس. مگه میشه.
ینی میشه من یه روز بتونم راحت خودمو بیان کنم؟ راحت کلماتمو پیدا کنم؟
دلم میخواد حالت خوب باشه هرجا که هستی. خوب خوب خوب ...
با همین عجیب غریب بازی هام تاحالا تنها موندم دیگه.
یکی از بدترین ویژگی هام که خیلی از دستش عصبانی ام اینه که نمیتونم حرف بزنم. بموقع حرف نمیزنم. اونقدر صبر میکنم تا موقعیت موردنظر دود میشه میره هوا. و من تمام مدت اونجا وایسادم با یک مشت حرف در گلو با یک کمپلکس بزرگ از احساساتی که دارم باهاشون میجنگم و فک میکنم خیلی هم واردم به کار خودم.
هوم.