بقول اون نویسنده ی مرحوم: دلم میخواد حداقل با یک نفر همونطور که با خودم حرف میزنم راحت صحبت کنم. افکارم دیگه فقط محصور در ذهنم نباشه. باید یک گیرنده باشه که منو بدونه. مثل کسی که میدونی خارج از دنیای ناپایدار و خودساخته ی تو وجود داره. خارج از ذهنت. خارج از سرت. و اگه خودت غیرواقعی باشی اون از تو واقعی تره. اگه تو تخیل باشی تصویر باشی یا هرچیز دیگه اون همواره خارج از این تفسیرهاست. چون اون بخشی از دنیای تو نیست. من و ذهنم دو کاراکتر کاملا جدا هستیم. ( تعداد پست های منتشر نشده این وبلاگ خیلی بیشتر از منتشر شده هاش شده. )

بعضی وقتها فک میکنم این مساله بعدا تبدیل به یکی از بحران های دوره ی پیری من میشه. وقتی که با بحرانی به شکل بلعیده شدن به درون تخیلاتم روبرو بشم. اصلا دلم نمیخواد به اون سن و سال برسم. امیدوارم قبلش تموم کرده باشم. 

 

time

 

 

با بعضی ها انگار همین دیروز بوده که حرف میزدم و با بعضی ها اصلا یادم نمی آید آخرین بار چندهزار سال پیش بود؟ 

آدمها تاثیر منحصر بخودشون رو بر درک ما از طی شدن فاصله های زمانی دارن. این نشون میده که مفهومی به نام زمان کاملا در ذهن ما بوجود میاد. همونطور که بخش زیادی از درک ما از رنگ ها مربوط به مغز و بخشی از اون هم مربوط به اعصاب و حس ماست. 

 

 

مسأله ها

 

بعضی دردها صورت مسأله دارند. توی کمک درسی های گام به گام چاپ شده اند. برای همین هم هرکسی آنها را می شنود از قبل یک عکس العمل قالبی را در خودش تشخیص می دهد و شروع می کند.

بعضی وقتها نمیفهمم آدمها چطور کلماتشون رو جرأت میکنن انتخاب کنن. چطور جرأت انتخاب عکس العمل هایشان را دارند و مسائل را نسبت به اون چیزی که واقعا هست عوض می کنن.

آدمها چطور با اطمینان عمق فاجعه درونشون رو تحلیل می کنن؟

 

my little rose

 

این که خاطره ی کسی رو که هرگز قرار نیست ببینیش توی حافظه ت نگه داری بهترین هدیه ی دنیاست.

و اینکه تو برای اون آدمی بهتر و مهربانتر از خودت هستی از اون هم بهتر و گرانبهاتره.

 

 

? where am i

 

هرروزی که میگذرونم نسبت به خودم حریص تر میشم. نمیدونم در چه زمانی و یا چه مکانی هستم. مختصات خیلی واضح نیست. نه وقتی که زیر نور ماه رنگ قرمز به راحتی مشکی بنظر میاد. میگن: " تاریخ یک دروغ بزرگ است که توسط آدمهایی که حقیقت را لگدمال کرده اند مثل یک شمشیر تیز شده است. این نیزه ی لعاب داده شده با زهر دروغ آدمها را می کشد. آن ها را سلاخی می کند و زندگی های گرانبها را در چشم بهم زدنی تبدیل به تلی از خاک می کند." فکر میکنم جغرافیا هم همینطور باشد.

من میدونم که کی هستم. حداقل قسمتهایی از خودم که توان دیدنش رو دارم. مثل درختی که میشه شاخه ها و تنه و برگهاشو دید.

من میدونم که کی هستم. میدونم که کی میتونم باشم. ولی مطمئن نیستم که کجا هستم.

 

 

 

 

loch ness monster

 

زمانی رو برای دیدن هیولای درونم اختصاص میدم. اون رو تماشا میکنم. هیبتش و بزرگی و قدرتش که از بدی هاش سرچشمه میگیره. حرص و تاریکی بی انتهاش. و اجازه میدم در فضای اتاقم شنا کنه. در حالی که خوب نگاهش میکنم. و در اون لحظه من از او ضعیف ترم و شکننده تر و کودک تر و او بزرگتر و تاریکتر.

 

 

وقتی میزان همدردی یک نفر رو می برید بالا و میزان عقلشو از حد استاندارد میارید پایین، بایدم منتظر رفتارهای عجیب غریب از طرف همچی شخصی باشید.

 

+بعضی آدما به معنای کلمه بی فکر همدردی میکنن. واقعا بی فکر.

 

 

 

از آهنگهایی خوشم میاد که انگار از توی رادیوی روی طاقچه ی خونه ی یه نفر دیگه ضبط شدن. حس زنده بودن به آدم میدن.

 

 

aferica

 

این  مستندهای آفریقا رو که نشون میده ... جنگلهای سرسبز و صحرهای بزرگ و باتلاق های خوشرنگ و آسمون صاف و ...

بعید نیست تو دنیای موازی بغلیمون سیاهپوست ها سفیدپوستها رو استثمار کرده باشن و کشور آفریقا جای آمریکا و باقی کشورهای اروپایی رو بگیره. بعد سالها بعد از روزی که لغو برده داری سفیدپوستها تصویب شد یه رئیس جمهور سفیدپوست تو آفریقا به منصب برسه. باحال میشه :-)

تو آمریکا هم مردم همچنان حلقه تو دماغشون آویزون میکنن و عصرها به شکار گراز میرن!

 

فک کن تی اس الیوت، نیوتن، همینگوی ... اااوه .. همه این آدمای محبوب و تاریخی از بین میرن و بجاش چهره هایی با دماغ پهن و لبهای کلفت و پوستی به تاریکی شب تو صفحات کتابها جاخوش میکننه. دیگه بجای مونالیزا و زنان تابلوهای کلاسیک و هنر یونان باستان زنان درشت اندام و مو فرفری آفریقایی توی تابلوهای نقاشی جاخوش میکنه. لبخند یه زن آفریقایی چقدر میتونه روی روحیه ی زیبایی طلب آدما تاثیر بذاره؟

فک میکنم بعضی قاره ها و کشورها با عدم پیشرفتشون قسمت بزرگی از جای خودشون در تاریخ رو خالی گذاشتن. جوری که اصلا نمیشه اون حفره رو پر کرد.

 

 

 

 

اگه یه روز صبح از خواب بیدار بشید و برید ببینید همسایه تون با یه بیل گنده تو دستش افتاده به جون باغچه تون و داره یه گودال بزرگ اونجا حفر میکنه چه حالی بهتون دست میده؟ بابت کدوم قسمت از این صحنه بیشتر ناراحت میشید؟

سرصبحی؟ همسایه توی حیاط؟ حریم خصوصی؟ حفر گودال؟

 

فکر می کنم بهتره چیزی رو که به اسم خلوت شخصی و تنهایی به خوردمون دادن تغییر بدیم و بجاش اسمشو بذاریم حفظ مالکیت خصوصی. من این واژه رو عقلانی تر میدونم.