میدونم دیگه نمیشه که دلم برات تنگ بشه. دیگه خیلی گذشته از اون اخرین باری ک دیدمت. و الان که بعد از شبهای دراز یکهو صورتت برام واضح شد دوباره. بهت فکر کردم. و لبخندت .. اوممم .. یاد لبخندت.

دلم تنگ شد واقعا. فک کنم همیشه یجورایی از یکجایی سروکله ت پیدا میشه. اینهمه مدت از نبودنت و اینهمه حس. مگه میشه.