and the road is so far ... so far
یه مدتی نبودم. نمیدونم کجا بودم. حتی مطمئن نبودم که باید اونجا می بودم ... که اگه می دیدم تصویری رو که باید می دیدم اونوقت باید چیکار میکردم؟ نمیدونم. شایدم تو اون لحظه خودبخود بهم الهام میشد که باید چی بگم.
حس میکنم از جبهه ی جنگ برگشتم. یه سرباز ساده و تک تیرانداز بی تجربه که تنها هنرش این بود که جونشو زنده نگه داره. احیانا چون کمترین آشنایی رو با اجتماع دور و برش داره بدترین پست رو بهش میدن. تو بدترین قسمت اون جنگ لعنتی. شبای زیادی کابوسشو داشتم. آخریش دوشب پیش بود.
میدونید تئوری های زیادی هست که این دنیا رو میشه باهاشون توصیف کرد. تعریف کرد. حتی زیرسوال برد. ولی یه تئوری هم هست که خیلی خوب میتونه بهتون ثابت کنه کل این چیزایی که می بینید فقط توی سرتونه. توی ذهنتون نه جای دیگه.
شایدم اینجا واقعیت زندانه منه. میشه سفر کرد میشه جاهای دوری رفت. میشه ماجراجویی داشت ولی نمیشه از این محدوده بیرون رفت. نمیشه رنگ آسمونو عوض کرد یا خلاف تمام قواعد شنا کرد. اون پوسته ای که بر جهان فیزیک اطرافمون گذاشته شده هرگز کنار نمیره.
پس چطور میشه ثابت کرد که اینجا جایی غیر از واقعیت ِ زندان ماست؟