چهره ی آبی تو پیدا نیست
نمیدونم اون چیه که باعث میشه بعد از اینکه بارها و بارها یه آدم کم محلی بهتون میکنه. طی یه ارتباط انسانی به هردلیلی قوانین و اصول شخصیتون رو زیرپا میگذاره تو اون لحظه های آخر که خیلی عصبانی هستید و دارید منفجر میشید و میگید الانه که برم بهش بگم فلان و ... یهو توی یه نقطه (از اون نقطه ها که توی ریاضیات منحنی بعدش تغییر جهت میده از اونا که میگن نقطه ی عطفه) به خودتون نگاه میکنید و میگید:
اون که نمیدونه من چقدر دوستش دارم .. ولی خودم که میدونم ...
فک میکنم تا حد زیادی نشون دهنده ی خودخواهیه منه. مصداق بارز جمله ی : "گیرم که من تو را دوست دارم به تو چه؟"
راستش یه جوری شده که انگار دیگه هیچ عشق خوب و موندگاری تو این دنیا پیدا نمیشه. از وقتی تجزیه تحلیل های هورمونی و رفتاری هم تو روانشناسی و انسان شناسی و هزارتا کوفت شناسی دیگه پیدا شده عشق کمتر و کمتر شده. دیگه در حد پرده های سینما و خطوط داستان هاست...