هربار که tomy به هوا می پرید و جسمش در جای دیگری کشته میشد انگار این من بودم که در حباب آن ستاره اسیر بودم و باز بعد از هر بار مرگ به سوی درخت زندگی برمیگشتم. به دنبال راهی برای نجاتش برای آزاد کردنش. غمگین و سرد. نمیدانم چرا من هم مثل tomy ذهنم مدام فلش بک می زد. شاید به ما هردو گفته بودند آنقدر همه چیز را زیر و رو کنید تا خروجی را پیدا کنید.

ولی من نمیدونم باید چطوری تمومش کنم. من اصلا نمیدونم راه درست ادامه دادن کدومه. فقط میخوام باهم اولین برف سال رو تماشا کنیم.برای اینکه تو در پایان داستان زنده بمونی.