هرروزی که میگذرونم نسبت به خودم حریص تر میشم. نمیدونم در چه زمانی و یا چه مکانی هستم. مختصات خیلی واضح نیست. نه وقتی که زیر نور ماه رنگ قرمز به راحتی مشکی بنظر میاد. میگن: " تاریخ یک دروغ بزرگ است که توسط آدمهایی که حقیقت را لگدمال کرده اند مثل یک شمشیر تیز شده است. این نیزه ی لعاب داده شده با زهر دروغ آدمها را می کشد. آن ها را سلاخی می کند و زندگی های گرانبها را در چشم بهم زدنی تبدیل به تلی از خاک می کند." فکر میکنم جغرافیا هم همینطور باشد.

من میدونم که کی هستم. حداقل قسمتهایی از خودم که توان دیدنش رو دارم. مثل درختی که میشه شاخه ها و تنه و برگهاشو دید.

من میدونم که کی هستم. میدونم که کی میتونم باشم. ولی مطمئن نیستم که کجا هستم.