بقول اون نویسنده ی مرحوم: دلم میخواد حداقل با یک نفر همونطور که با خودم حرف میزنم راحت صحبت کنم. افکارم دیگه فقط محصور در ذهنم نباشه. باید یک گیرنده باشه که منو بدونه. مثل کسی که میدونی خارج از دنیای ناپایدار و خودساخته ی تو وجود داره. خارج از ذهنت. خارج از سرت. و اگه خودت غیرواقعی باشی اون از تو واقعی تره. اگه تو تخیل باشی تصویر باشی یا هرچیز دیگه اون همواره خارج از این تفسیرهاست. چون اون بخشی از دنیای تو نیست. من و ذهنم دو کاراکتر کاملا جدا هستیم. ( تعداد پست های منتشر نشده این وبلاگ خیلی بیشتر از منتشر شده هاش شده. )
بعضی وقتها فک میکنم این مساله بعدا تبدیل به یکی از بحران های دوره ی پیری من میشه. وقتی که با بحرانی به شکل بلعیده شدن به درون تخیلاتم روبرو بشم. اصلا دلم نمیخواد به اون سن و سال برسم. امیدوارم قبلش تموم کرده باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان ۱۳۹۵ ساعت 1:18 توسط هایکو
|