چنین گفت هایکو به اسفندیار ...
خیلی دوست داشتم اونجایی که رستم میخواد سهراب رو بکشه از راه برسم و بپرم وسط قضیه رو برملا کنم و حسابی ملامتش کنم بابت اینکه تهمینه و بچه ش رو به امان خدا ول کرده و پی شکار گور و گوزن و خر و شتر افتاده. بابت اینکه چشمهای اسفندیار رو بعدا قراره کور کنه و برای پادشاه احمقی مثل کیکاووس میجنگه و بابت اینکه افراسیاب رو زودتر از کیخسرو به کین خواهی سیاوش نمیکشه. دوست داشتم داستان رو از زاویه دید سهراب می دیدم. پسر نوجوان عجیبی که فکر میکنه پدرش قهرمان یک ملت بزرگه و یک ملت امید به قوت پدر او دارند اما پدر افسانه ای هرگز به دیدار فرزندش نمیاد. نه چهره ای نه نشانی. و بدتر از همه اینکه درست در لحظه آگاهی با خنجری در پهلو زندگیش رو از دست میده. سهراب چه حسی داره اون لحظه؟ آیا افسانه براش فرو نمی ریزه؟ آیا تصویر پدر قهرمانش پودر نمیشه؟ دیگه کسی نیست که به کین خواهی اون بلند بشه.