لالا لند
سوالی که گاهی از خودم میپرسم اینه که با وجود اینهمه بدبینی به عشق های انسانی با وجود اینهمه دوری و سختگیری چرا تصویر زوج های جوان در خیابان ذهنم رو آزار میده و غمگینم میکنه؟ اینجور بنظرم میاد که عواطفی دارم و امیالی ولی دیگه حوصله ی پرداختن به آرزوها و عواطف خودم رو هم ندارم. زمان های بسیار کهنی رو به یاد دارم مثل حسی که بعد از 200 ، 300 سال زندگی خشک و خالی روی کره ی زمین به آدم دست میده. زمان هایی که جوان و احمق و خام بودم و تصویر داشتن یک خانه ی با پنجره های مربع شکل و دودکش بلند توی ذهنم بود و دو سه نفری که احتمالا بودنشان به حضور من وصل میشد و الان دیگه اون تصویر وجود نداره. چیز دیگه ای هم بجاش نیامده. فقط رفته. شاید این چیزی بود که دیشب اذیتم میکرد. وقتی که مهربانی رو میخواهند بهت ابراز کنند که میدونی نمیخوایش و باید ردش کنی و همزمان که علاقه ای نداری دلت هم میشکنه. ولی حس جوونی بهم دست داد.
نمیدونم چرا حس میکنم یه پیر سالخورده هزار ساله م. یجورایی حس میکنم اگه یک کم تمرکز کنم حتی میتونم کشتی ساختن اوت نه پیشتم یا سفرهای گیلگمش رو به یاد بیارم.